آسمانآسمان، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

من و نی نی خوشملم

خاطره به دنیا اومدن دختره نازم آسمان

سلام دختره نازم .ببخشید خیلی دیر اومدم اخه از وقتی شما اومدی همه وقت مامانو پر کردی الهی قربونت بشم که انقدر ماه و دوست داشتنی هستی شب دنیا اومدن شما مامان و بابا تا صبح نخوابیدم هردومون کلی استرس داشتیم عمو علی هم اومده بود پیش ما تا بیاد بیمارستان.ساعت 4 رفتیم دنبال مامان ستاره ساعت 5.15 رسیدیم بیمارستان وای داشت نفسم بند می اومد خیلی استرس داشتم تا بابا پرونده تشکیل بده به من گفت برم بلوک زایمان بابا محمدم به خیال این که میتونه دوباره من ببن خدافطی نکرد خیلی دلم گرفت خلاصه با مامانی خدافظی کردمو رفتم تو اوملش کسی نبود به نظرم اونجا خیلی وحشتناک اومد انگار خیلی تنها بودم تا یه پرستار اومد بردم تو یه اتاقو گفت لباسامو عوض کنم بعدم فشار...
15 اسفند 1391

اخرین ساعات بودن دخترم تو وجودم

سلاممممممم دختره نازم .امشب شب عجیبیه خیلی عجیب نمیتونم حسم بگم نمیدانم خوشحالم یا ناراحت چیزی به اومدنت نمونده قرار ساعت 4 راه بیافتیم بریم دنبال مامانی بعد بریم بیمارستان باید ساعت 5 انجا باشیم.خیلی استرس دارم حال خوبی ندارم از یه طرف دلم میخواد هر چی زودتر ببینمت از طرفه دیگه دلم واسه تکون خوردنات و شیطونی هات تنگ میشه.دلم میگیره که فردا این موقع دلم از تو خالیه درسته تو بغلمی ولی جای خالیت تو دلم ............. از خدا میخوام دختر نازم صحیح و سالم بیاد بغلم ارزو میکنم همه دوستای عزیزم این لحظه های خوب تجربه کنن انقدر استرس دارم که توان نوشتنم ندارم .ار خدا میخوام کمکم کنه دختر نازم امیدوارم همینطور که تو این 9 ماه دخت...
28 بهمن 1391

تولد مامان نسیم و سونو وزن گیری دختر نازم

سلام نازنینم الهی قربون شکل ماهت بشم .دیگه چیزی نمونده بیای بغله مامان فقط 10 روز دیگه تقریبا مامان کاراشو کرده همه لباسای نازتو شستمو و اتو کردم پتوهتام همینطور فقط چیدن تختت مونده که کار زیادی نداره البته دختر نازم شما الان اتاق نداری و مامان وسایلتو تو اتاق خودش چیده ایشالله سال دیگه خونمونو عوض میکنیم شما اتاق دار میشی . از حال این روزام بگم که هم خوشحالم هم ناراحت فکر این که 9 ماه تو دلم بودی و تکونات بهم جون می داد و حالا میخوای ازم جدا شی سختمه یه حس  عجیبی دارم همش فکر میکنم دلم واسه این روزای قشنگ تنگ میشه ولی بعد خودمو دلداری میدم که عوضش تو میای بغلم و همون موقع چشام پر اشک میشه چه حس قشنگیه این مادر شدن خدایا شکرت ر...
18 بهمن 1391

مشخص شدن تاریخ زایمان

سلام دختر قشنگم .الهی مامان قربونت بشه خیلی دوست دارم عشقممممممممممم ببخشید مامان دیر به دیر برات مینویسه.مامان حسابی تنبل شده شما هم حسابی شیطون دیگه انقدر محکم میزنی که مامان دردش میگیره ولی بازم این درد و تکونا شیرین و قشنگه. 4 بهمن رفتیم دکتر شمارو دیدیم البته چون بزرگ شدی دیگه خیلی واضح معلوم نیستی ولی همین که اون قلب نازتو میبینم که چقدر ناز میزنه کافیه.اقای دکتر گفت که از جفت و خون رسانی مشخص که شما دختره سالمی هستی و ما خدارو شکر کردیم .مهم همین و  ریز و درشت بودنت برام مهم نیست ایشاللههههههههههههههه سالم باشی گل قشنگم که مامان برات میمیره و خبر خوب این که دکتر گفت شما 28 بهمن دنیا میای هوراااااااااااااااااااااااااا...
6 بهمن 1391

عشق مامان

سلام دختر نازم .عشق و امیدم .الهی مامان قربون شیطونی هات بره که اصلا اروم و قرار نداری هزار ماشاللهههههههههه تازگی ها طوری تکون میخوری که دلم قلمبه میزنه بیرون بابا محمد که دیگه خودشو کشته خیلی دوست داره فکر نمیکردم تا این حد دوست داشته باشه مامانم که دیگه هیچی واست میمیره. دوست داشتن تو قشنگ ترین حس دنیاست و من هر روز بیشتر از روز قبل عاشقت میشم و از این حس احساس لذت میکنم امروز صبح وقت دکتر داشتم خدارو شکر همه چیز خوب بود فقط آقای دکتر گفت مراقبه قندم باشم .تو این 2 هفته 2 کیلو چاق شدم به دکتر گفتم مردم انقدر کباب خوردم خندید گفت کی از کباب بدش میاد چه شوهره خوبی داری که هر روز بهت کباب میده منم با غرور گفتم بله خیلی خوبه و حواسش...
20 دی 1391

سونو وزن گیری

سلام دختره نازم خوبی گلم امروز وقت دکتر داشتم واسه سونو وزن دل تو دلم نبود که وزنت خوب باشه .ساعت 9.45 دقیقه وقت داشتم ولی چون برف می اومد خیلی ترافیک بود واسه همین دیر رسیدیم.خلاصه رفتیم دکتر کلی طول کشید سونو کنه داشتم از استرس میمردم کارش که تموم شد گفت که شما ریزی و مامان باید پروتئین زیاد بخوره خیلی ناراحت شدم اگه میتونستم همونجا گریه میکردم.وزن نرمال تو 31 هفته 1700 ولی شما 1400 بودی.انگار همه غم دنیا اومد تو دلم تو راه یکم گریه کردم ولی بابا محمد گفت من دخترمو توپول میکنم تو غصه نخور خلاصه رفت واسم کلی گوشت کبابی و میگو خرید تا مامان بخوره و شما توپول بشی.منم قول دادم مامان خوبی باشم و همه چیز بخورم حتی میگو درسته دوست ندارم ولی...
6 دی 1391

یه روز برفی قشنگ

سلام دختره نازم ببخشید که خیلی دیر اومدم مامان یکم تنبل شده. دیروز روز قشنگی بود کلی برف اومد با بابا محمد رفتیم تیراژه یکم برای شما خرید کردیم بعدم رفتیم رستوران یاس غذا خوردیم ساعت 11 هم رفتیم سینما فیلم بیخود و بی جهت ولی خیلی خوشم نیومد ولی وقتی اومدیم بیرون منظره خیلی قشنگی بود انقدر برف اومده بود میترسیدم راه برم بابا محمد من و بغل کرده بود و کلی مراقب بود نیفتم خلاصه خیلی خوش گذشت شما هم تو سینما دختره خوبی بودی و خوابیدی .اخه میدانی من و بابا محمد عاشقه سینما رفتنیم واسه همین این روزا سینما زیاد میریم چون شما بیایید دیگه نمیتونیم بریم راستی عزیزم ما 22 اذر رفتیم دکتر شمارو دیدیم خدارو شکر خوب بودی و قرار شد 6 دی بریم ...
27 آذر 1391